خجالت

[ ۱۳٩٥/٧/۱٧ ] [ ٦:٢٩ ‎ق.ظ ] [ اناهیتا ]

امده ام تا روایت کنم

سلام به دوستای گلم . امیدوارم حالتون خوب باشه و ایام زندگی به کامتون .

چند روزی هست که مجددا شروع کردم به رانندگی . کاری که سالها بود کنار گذاشته بودم و از اونجایی که نیاز داشتم ومدام باید بچه ها منو اینطرف اونطرف ببرن و الان هم که تهرانند خواهرم و برادرم و بستگان این کار رو برام انجام میدادن ...شروع کردم دوباره البته کمی کند هستم اما بزودی راه میوفتم .

شکر خدا روزهای زندگیم خیلی قشنگ شده  . کاملا حالم خوبه و زندگی رو با تمام وجودم حس میکنم .

روزهای زندگیم پر از خبرهای خوب و خوش هست و ارامش زیادی دارم ...الهی شکرت.

باز میام و از خودم و جریانات زندگیم می نویسم چرا که روند زندگیم کاملا تغییر کرده و البته بسوی بهتر شدن .

دوستون دارم خیلی زیاد بغلماچ

[ ۱۳٩٤/٦/۱٤ ] [ ٥:٠٤ ‎ق.ظ ] [ اناهیتا ]

بعد از مدتها

سلام به دوستان و خوانندگان عزیزم  . خیلی وقته نیومدم و براتون ننوشتم اون هم به خاطر مشکلات کوچیک و قابل حل  .

تعریفی زیاد دارم تو این مدت که نبودم بچه ها رو فرستادم تهران و خودم خونه والدینم بسر می برم . و کلنگ بنا هم افتاده تو خونه ما و تمام نمیشه     .

امروز بعد مدتها وعذه وعیییید کاشیکار امده و مشغول   کاشی کاری دیوار اشبزخونه هست با لبی خواهرم  امدم و    تایب برام سخته بهش عادت ندارم .ان شاالله بل لب تاب خودم   بیام بست میزارم .

[ ۱۳٩٤/٥/٥ ] [ ٩:٤٦ ‎ق.ظ ] [ اناهیتا ]

تحول

در راستای هر ساعت در مود متفاوت بودن الان  که پنج صبحه   من از ساعتی پیش یهوویی    متحول شدم و احساس کردم افرادی   رو خیلی    اذیت کردم      بهوویی به ذهنم رسید که شاید دلیل  نداشتن ارامشم همین اذیت هاست . بر عکس چند روز پیش که فکر        میکردم عالم و ادم بهم بدی کردند الان حس میکنم به همه بدی کردم و خودم هم متوجه نبودم . همیشه کسی که چوب می خوره دردش میمونه .

حتی اینجا گاهی  کامنت هایی که از سر لطف برام نوشتید بی جواب گذاشتم . هر کی ناراحت شده حلالم کنه لطفا .

ازبابت دعاهاتون متشکرم که معجزه برام کرده دوستون دام همه   کسایی که من رو می خونند و مایه مباهات من هستند .

وب لاگ های زیادی خوندم و از اینکه من رو در رویه زندگی و خاطرات و   تجربه ها و اموخته هاشون شریک کردن سپاسگذارم .

صدای فاخته  الان اومد و مشخص شد سپیدی نزدیکه . با تمام قبلم براتون ارزوی سعادت و خوشیختی به معنای واقعی میکنم و دوستون دارم . برای من هم دعا کنید .

[ ۱۳٩٤/۳/۱ ] [ ٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ اناهیتا ]

من مانده ام تنهای تنها

دچار احساسات دو گانه شدم . هم فشار روانی از  دوشم بزداشته  شده هم اینکه دلتنگ پسرکم هستم  به جهت اینکه با پدرش فرستادمش رفت و گویا چند ماهی تهان خواهد ماند    گفت زیاد برام لباس بزار . ماه رمضان هم اونجام.

دیگه خودم هستم و خودم . ظهر ناهار از دیروز داشتیم بهش دادم خورد و رفت . اگر   اینجا بود قوری چای رو تا ته خورده بود اما هنوز چای که صبح دم کردم مونده . یک عالمه بستنی با  طعم های مختلف براش   خریده بودم که فقط یکیشو دو روز پیش   خورده . یک عالمه خرید میوه هایی که دوست داه که دیروز خریدم و منت هم گذاشتم که براش خید کردم و وقتی برگشنم اذیت هم کرده . که هیچ کدوم رو هنوز نخورده . در کل باید جگرم خون بشه    تا یک چیزی بخوره . هرگز برای برداشتن خوراکی     در کابینت ها و بخچال رو باز نمیکنه  و منم که براش میبرم باید اولش به قول خودش هماهنگ کنم و ببرم .

این غذا  کم خوردنش  خیلی منو تا حالا ازار داده  فقط تو دوره اموزشی سربازی وزنش اضافه شده بودو اشنهاش زیاد شده  بود .

داشتم به این فکر میکردم وقتی بره خارج خیلی اولاش سختم هست . دلم نمیخواد بره اما اگر نر هساخته نمیشه و همیشه متکی به ما می مونه . ازدواج هم بکنه نااحت میشم لابد .

دوست داشتم کنارم بمونه اما اوم باشه و تنش های  درونیش رو سر من خالی نکنه    گرچه خودم هم بی تقصیر نیستم . کل روز رو تو خونه میگذرونه و به تدرت  بیرون میره . اخلاقش اینطوره .

فعلا   که هنوز سربازه از  اون     نوعی که تو خونه براشون مقاله مینویسه و دیگه تقریبا زمانش رو به اتمام هست . دختم هم تهران فته که بره کلاس زبان و میره و می خواد جایی فاند بگیره و بره . فتن دخترم زیا د برام سخت نیست حالا تا پای عمل برسه و ببینم چی میشه اما همیشه رفتن این پسرم برام سخته .

بچه ها بزرگ میشن و راه خودشون رو پیدا میکنن و دنبال کار و زندگیشون میرن و ه چی هم که بیشتر خونه بمونن   جدا شدنشون برای مادر سخت تره به نظر من .

انشالله که ه جا هستند همه فرزندان مادرها تندرست و شاد باشند و بچه های من هم همینطور .

[ ۱۳٩٤/٢/۳۱ ] [ ٤:٠۱ ‎ق.ظ ] [ اناهیتا ]

این خود منم بی نقاب

دیروز روز عجیبی بود که مدتها بود تجربه ش نکرده بودم پسر دومی اعصابش بهم یخته بود و نرکش های این عصیانیت    به من سرایت کرد اشکهام جاری شد و ساعتهای زیادی گریه کردم و به هق هق افتادم . پدرش و خواستم بیاد و با خودش ببره تهران . و گویا امده اما مطمینا منزل نمیاد و الان خونه والدینش هست . و لابد قرار میزارند   که بیاد دنبالش و با هم برن. شکر خدا از دیدن چهره دلربای پدر بچه ها محروم  خواهم ماند . هنوز اثرات گریه های دیروز مونده سرگیجه و سردرد وحشتناکی دارم .

دیشب  از دیدن چهره خودم تو اینه سورپرایز شدم   چشمهام شبیه یک خط شده بود و قرمز و بود   لوپام گل انداخته    بود و چهره سرخ و سفید بود .

مدتها بود گریه نکرده بودم از اخرین باری که از سر استیصال گریه کرده بودم  زمان زیادی      گذشته . فکر نمیکردم دیگه تو زندگی     برام تکرار بشه . وقتی طرفت پاره تنت باشه چکاری میشه کرد جز گریه و سبک کردن خود با اشک چشم و  دوری موقتی    تا ترکش ها درد کمتری ایجاد کنند .

خاطرم که مشوش میشود پانیک میشوم یا گریه میکنم . چرا   بعضی افراد عصباننیت درونشون  رو باید  روی دیگری خالی   کنند  راه بهتر دیگری نیست   عایا؟

دیروز ظهر خورشت ابتکاری درست کردم  که بشدت کار درست بود سالم و خوشمزه .

قبل تر ها دستورات اشپزی رو دقیقا بر اساس رسپی که در اختیار داشتم  عمل میکردم اما این روزها رسپی های       خودم رو دارم و میبینم که نه من هم میتوانم خالق رسپی های خوشمزه و یونیک باشم که هم ساده   هم خوشمزه هم سالم و هم زمان کمی   برای  پختش میبره .

شاید روزی جایی اینها رو ثبت کنم کسی چه می داند .

پسرک ایراد گیرم  سکوتش موقع خوردن غذا حاکی از رضایت از بابت سلیقه و مزه می باشد . روزی   همه چیز می خورد اما این روزها هر چیزی باب میلش نیست و    من بهش اجازه میدم که    چیزی رو که باب میلش   نیست تهیه نکنم تا هر دو تنش کمتر ی داشته باشیم .  بهم ریختگی   خونه و کارهای    بنایی روی اعصابش رفته و هر چقدر من با امدن      اوستا بنا ارامش درونی دارم اون ارامشش بهم خورده و پرخاشگری هاش هم      در رابطه با همین موضوع هست . من حسم اینه که  خونه و در کل زندگیم و این بعدش البته بسوی بهتر شدن  پیش میره اما اون نظری لابد اینه که ارامشش        رو از دست داده  . بهر حال چون این کار در   حیطه وظایف اون نبوده  لزومی هم نمیبینه که  کمی صبر و تحمل داشته باشه .

یقینا وقتی از ایران بره قدر همین روزهای به ظاهر ناارومش رو خواهد دانست  . با ابن که رفتنشون     برام سخته اما  چاره ای جز   صبر نیست تا به نبودنشون در کنارم عادت کنم .

از این که رها بشم و کسی سراغی از من نگیره راضی هستم مشغولیات زندگی من و عدم همکاری اطرافیانم جوری هست که تنهایی رو به   با هم بودنی که برام دغدغه میاره ترجیح بدم.

ساعت 10 قرار دارم تو مشاور املک محله مون برای بستن قرار داد رهن و اجاره یک خونه که قراره اول ماه مرداد بهم  تحویل داده بشه .  برای      مرمت هال و پذیرایی و سرویس ها  لازم هست

[ ۱۳٩٤/٢/۳٠ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ اناهیتا ]

اقدام به جای اهمال کاری

دیروز عصر سر گیجه گرفته  بودم رفتم پیش خاله م که خونه ش نزدیک خونه ماست فشارم گرفت از نه کمتر بود . یک لیوان عرق بیدمشک  خنک بهم داد و یک چای هل دار بهم داد بهتر شدم نشستیم حرف زدن و خونه برگشتم . پسرم خونه مامانم رفته بود بعد از من برگشت . االان   فکر کردم اوضاع خونه خیلی اشفته هست با خودم فکر کردم امروز رو برم بنگاههای املاک نزدیک خونه و دنبال یک جای کوچیک و نوساز بگردم تا رهن یا اجاره کنم  و  پیشی ها رو تو واحدشون اسکان بودم برم و اون چا یکی دو ماهی زندگی کنم تا پیمان کار هال و اشپز خونه رو کامل کنه و برگردشم سر خونه زندگیمون. با این سرعت کم که کار میکنیم و مدام بینش فاصله می افته خیلی طول میکشه که کل خونه  تمام بشه و از این اشفتگی در بیاد .

کارنشد نداره باید از قبل این کار رو میکردم البته دنبال این کار هم رفتم اما وسط کار رها کردم ارامش پیشی    ها و خودم از همه ش مهمتر بود حالا هم به تصمیمم احترام میزارم برای خراب کردن و فروختن همیشه وقت هست اینکه حیاطم دبشه و دوسش دارم میشه جای دیگه هم خونه ساخت با دیوارهای بلند     اونجا هم دبش میشه . اصلا   به فکرم رسیده برم اطراف یزد مناطق   ارزونتر زمین بخرم و یک خونه برای خودم بسازم .

دو تا کار دارم امروز برم بانک و ببینم رییس یهم وام مید ه  بعد هم برم چند تا املاکی سر بز نم تا خودم ایده هام رو عملی نکنم کسی اینکار رو واسم نمیکنه  . خوشحالم از اینکه خانه دارم و مجبور نیستم در بند کار باشم و هر جای دنیا برم کمی به کارهای خونه برسم  و بعد برم سراغ این دو کار .

[ ۱۳٩٤/٢/٢٦ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ اناهیتا ]

واگویه های امشب

شب که میشه از انرژی تخلیه میشم و به پوچی می رسم باز صبح که میشه انگیزه و  حس زندگی  پیدا میکنم جای شکر داره که تین حس پوچی موقتی هست .

پدر بچه ها به کل امدن به خانه رو    تعطیل کرده و دیگه نمیاد اگر هم برای کاری  به این شه بیاد بیشتر از یکی دو ساعت نمیمونه  و اون هم ترجیح میده با مادر و پدرش ملاقت داشته باشه . البته من از این وضعیت راضی هستم کارهام رو که دیگه خودم انجام میده نبودنش مزیتش اینه که ازترکش ها و خشونت های روانی و     کلامیش در امانم .

تازه فهمیدم ایشون اختلالات شخصیتی داره و باید ازش دور می بود تا بتونم سالم زندگی کنم . هرگز همدم و ش ریک غم ها و شادی هام نبوده و نخواهد بود . بخاطر بچه ها موندم و سازش کردم و مطمین نیستم کار درستی کردم یا نه .

بخاطر اختلللت شخصیتی که داره ایمان دارم با هر هر کسی در ارتباط باشه    چون در این مورد مطمین نیستم گلی به سر کسی نمیزنه قبلا کمی حساس بودم روی اینکه رابطه ای باشه و بچه ای     بوجود بیاد که الان اون هم دیگه مهم نیست روزی همه رو خدا می رسونه و اون بچه هم اگر باشه روزیش  دست خداست و قار نیسا از من و بچه هام چیزی کم بشه .

گاهی این حس تنهایی    ازارم میده اما موقتی هست و دوباره پر از حس های خوب میشم  گاهی  دوست دارم کسی باشه  که بهاش از روزمره هام حرف بزتن مشورت کنم بدون ترس از اینکه   الان سوی تفاهمی ایجاد میشه و یا اینکه احساس ترس کنم که نام پدر و مادر و خواهر برادرام و کل اقوامم رو بزبون بیارم .

بهتر میبینم هفتگش مشاوره برم و انرژی لازم رو از مشاور یگیرم یم مشاور خانوم که فقط حرف بزنم خس هام رو بهش بگم و اشنا هم نباشه که راحت باشم .

وب لاگ هایی رو دوست داشتم و می خوندم اونها یا بسته شده یا کم کار شدن. خودم هم نمیدونم چی بنویسم یا چی رو تعریف  کنم . پس همینطور برای خودم واگویه میکنم و می نویسم .

من وپسر دومم     فعلا با هم زندگی میکنیو و دهتر و پدرش هم با هم . دخترم رفته تهران   و کلاس میره      برای تافل و امیدوارم موفق باشه پسرم اعتقادی به کلاس  ند اره      و تو خونه می خونه اما جدیدا یکی از استیدی که باهاش مکاتبه داشته بهش جواب داده و مصاحبه هم داشتند و اینطور که بر میاد قبولش میکنن  و فاند بهش میدن . رفتنش برام سخته اما چون خودش          دلش می خواد و وابستگیش هم به دیگران خیلی زیاده باید بره تا مستقل بار بیاد و کاری که دوست داره انجام بده .

نشالله اون هم موفق باشه و خوشیخت بشه     . انشالله که سه تاشون   دنبال خواسته هاشون برن و سر و سامون بگیرن و خوشبخت بشن و من صاحب شش فززند بشم  . دو تا عروس و یک داماد بیارم .

فکر نمیکردم بنایی اینقدر طول بکشه ما هنوز بنا داریمو تازه اصل کاری های خونه که هال و پذیرایی و اشپز خونه هست مونده .  که باید خونه رو خالی کنم تا انجام بشه . بهتر بود از اوا جایی رو رهن میکردم و پیشی هام رو هم میبردم نخواستم ارامششون بهم بخوره اما حالا میبینم کار  نشد نداشته وم یشد خونه رو کوبید و ساخت     گرچه الان هم اشکال نداره  کاری که دلم   گفته و خواسته کردم .

بازز هم موقعیت میشه ادم جای دیگه  یک خوته امروزی یسازه   برای خدا کاری نداره  که بهمون بده . وانشالله که میده اگر خیر وصلاح باشه . با پسرم طنش هایی داریم گاهی اما جدی نیست و میگذره و الان هم خونه ماماتم اینا رفته من باهاش نرفتم .

از روزانه هام بگم که ساعت هشت صیح از رخت خواب بیرون امدم گچکار داشتیم فعلا زیر زمین و  تاقها رو استر کشی کردن   چهار روز طول کشید دیگه  رفت برای چند روز دیگهکه استر   خشک بشه .   مشخص نیست فردا   پیمانکار کسی بفرسته   یا نه  خورده کاری هست .

صبح چای دم کردم ظرفا رو شستم و رفتم میوه خریدم اب میوه گرفتم . برای خودم و پسرم . پسرم غر زد که  سردیم میکنه اما خورد .       ناهار         پلو خورشت بامیه بادمجون    گذاشتم که پسرم بدون نق زدن خورد گویا خوشش امد .

عصری هم می خواست چای بخوره باز بهش اب میوه دادم . یک طبقه بخچال رو    تمیز کردم و هر روز   یک طبقه رو تمیز میکنم تا بهم فشار نیاد . عصری هم خواهرم اومد خونه مون که با چای و گوجه سبز ازش   پزیرایی کردم  و رفت . این خواهرم تنها خواهر مجردیه که دارم انشالله اون هم عروسی کنه و خوشیخت بشه .

لباس   تو ماشین دارم و مشغول شستنه  به مشاورم هم زنگ زدم و گفت وقت نداره امشب و اگر مورد اودژانسی نیسا باشه برای فردا شب         من هم قبول کردم

پسرم  بهم گفته باقلی بخر صبح خودم می خواستم بخرم   اما بارم سنگین میشد و پیاده رفته بودم نمیتونستم تا خونه بیارم . الن بهش زنگ بزنم خودش بخره و تجربه بشه براش خرید چون تو   خرید خونه همکاری      نمیکنه  .

اونهم تحت فشاره و بلانکایفه هنوز و اینطوری   که همیشه خونه هست    گاهی منو ناراحت میکنه شاید من هم  با کارهام ناراحتش میکنم اما اینها تغببرات خوب هشت اما اون  مثل گذشته خودمه و تغییر کردن من رو دوست نداره با بنایی مخالفه و حتی برای باز کردن در براشون هم همکاری نمیکنه . امیدواره خدا دلش رو شاد کنه و هر چی میخواد و هر چی خیرشه براش بشه . با من هم مهربون تر باشه من دوست ندارم کسی بهم گیر بده و مدام ایراد بگیره و انتقاد کنه . دست پختم هم همینیه که هست همه دوست دارن الا این پسر دومی که میگه دست پختت مث    نو عروسا شده بخاطر اینکه زوری می پزی     البته گاهی حس اشپزی ندارم و از یر مجبوری میپرمو گویا مشخصه .

البته دیگه از ایدادها خسته شدن و مدام فکر میکنم چی دوست داره همون و     لپزم تا مجبود نشم براش توضیه بدم و کارم هم بی اجر باشه .       گاهی  دیگه میبرم . مادری درده همیشه درد  یچه تو داری . بگذریم .

[ ۱۳٩٤/٢/٢٥ ] [ ۸:٠۳ ‎ق.ظ ] [ اناهیتا ]