واگویه های امشب

شب که میشه از انرژی تخلیه میشم و به پوچی می رسم باز صبح که میشه انگیزه و  حس زندگی  پیدا میکنم جای شکر داره که تین حس پوچی موقتی هست .

پدر بچه ها به کل امدن به خانه رو    تعطیل کرده و دیگه نمیاد اگر هم برای کاری  به این شه بیاد بیشتر از یکی دو ساعت نمیمونه  و اون هم ترجیح میده با مادر و پدرش ملاقت داشته باشه . البته من از این وضعیت راضی هستم کارهام رو که دیگه خودم انجام میده نبودنش مزیتش اینه که ازترکش ها و خشونت های روانی و     کلامیش در امانم .

تازه فهمیدم ایشون اختلالات شخصیتی داره و باید ازش دور می بود تا بتونم سالم زندگی کنم . هرگز همدم و ش ریک غم ها و شادی هام نبوده و نخواهد بود . بخاطر بچه ها موندم و سازش کردم و مطمین نیستم کار درستی کردم یا نه .

بخاطر اختلللت شخصیتی که داره ایمان دارم با هر هر کسی در ارتباط باشه    چون در این مورد مطمین نیستم گلی به سر کسی نمیزنه قبلا کمی حساس بودم روی اینکه رابطه ای باشه و بچه ای     بوجود بیاد که الان اون هم دیگه مهم نیست روزی همه رو خدا می رسونه و اون بچه هم اگر باشه روزیش  دست خداست و قار نیسا از من و بچه هام چیزی کم بشه .

گاهی این حس تنهایی    ازارم میده اما موقتی هست و دوباره پر از حس های خوب میشم  گاهی  دوست دارم کسی باشه  که بهاش از روزمره هام حرف بزتن مشورت کنم بدون ترس از اینکه   الان سوی تفاهمی ایجاد میشه و یا اینکه احساس ترس کنم که نام پدر و مادر و خواهر برادرام و کل اقوامم رو بزبون بیارم .

بهتر میبینم هفتگش مشاوره برم و انرژی لازم رو از مشاور یگیرم یم مشاور خانوم که فقط حرف بزنم خس هام رو بهش بگم و اشنا هم نباشه که راحت باشم .

وب لاگ هایی رو دوست داشتم و می خوندم اونها یا بسته شده یا کم کار شدن. خودم هم نمیدونم چی بنویسم یا چی رو تعریف  کنم . پس همینطور برای خودم واگویه میکنم و می نویسم .

من وپسر دومم     فعلا با هم زندگی میکنیو و دهتر و پدرش هم با هم . دخترم رفته تهران   و کلاس میره      برای تافل و امیدوارم موفق باشه پسرم اعتقادی به کلاس  ند اره      و تو خونه می خونه اما جدیدا یکی از استیدی که باهاش مکاتبه داشته بهش جواب داده و مصاحبه هم داشتند و اینطور که بر میاد قبولش میکنن  و فاند بهش میدن . رفتنش برام سخته اما چون خودش          دلش می خواد و وابستگیش هم به دیگران خیلی زیاده باید بره تا مستقل بار بیاد و کاری که دوست داره انجام بده .

نشالله اون هم موفق باشه و خوشیخت بشه     . انشالله که سه تاشون   دنبال خواسته هاشون برن و سر و سامون بگیرن و خوشبخت بشن و من صاحب شش فززند بشم  . دو تا عروس و یک داماد بیارم .

فکر نمیکردم بنایی اینقدر طول بکشه ما هنوز بنا داریمو تازه اصل کاری های خونه که هال و پذیرایی و اشپز خونه هست مونده .  که باید خونه رو خالی کنم تا انجام بشه . بهتر بود از اوا جایی رو رهن میکردم و پیشی هام رو هم میبردم نخواستم ارامششون بهم بخوره اما حالا میبینم کار  نشد نداشته وم یشد خونه رو کوبید و ساخت     گرچه الان هم اشکال نداره  کاری که دلم   گفته و خواسته کردم .

بازز هم موقعیت میشه ادم جای دیگه  یک خوته امروزی یسازه   برای خدا کاری نداره  که بهمون بده . وانشالله که میده اگر خیر وصلاح باشه . با پسرم طنش هایی داریم گاهی اما جدی نیست و میگذره و الان هم خونه ماماتم اینا رفته من باهاش نرفتم .

از روزانه هام بگم که ساعت هشت صیح از رخت خواب بیرون امدم گچکار داشتیم فعلا زیر زمین و  تاقها رو استر کشی کردن   چهار روز طول کشید دیگه  رفت برای چند روز دیگهکه استر   خشک بشه .   مشخص نیست فردا   پیمانکار کسی بفرسته   یا نه  خورده کاری هست .

صبح چای دم کردم ظرفا رو شستم و رفتم میوه خریدم اب میوه گرفتم . برای خودم و پسرم . پسرم غر زد که  سردیم میکنه اما خورد .       ناهار         پلو خورشت بامیه بادمجون    گذاشتم که پسرم بدون نق زدن خورد گویا خوشش امد .

عصری هم می خواست چای بخوره باز بهش اب میوه دادم . یک طبقه بخچال رو    تمیز کردم و هر روز   یک طبقه رو تمیز میکنم تا بهم فشار نیاد . عصری هم خواهرم اومد خونه مون که با چای و گوجه سبز ازش   پزیرایی کردم  و رفت . این خواهرم تنها خواهر مجردیه که دارم انشالله اون هم عروسی کنه و خوشیخت بشه .

لباس   تو ماشین دارم و مشغول شستنه  به مشاورم هم زنگ زدم و گفت وقت نداره امشب و اگر مورد اودژانسی نیسا باشه برای فردا شب         من هم قبول کردم

پسرم  بهم گفته باقلی بخر صبح خودم می خواستم بخرم   اما بارم سنگین میشد و پیاده رفته بودم نمیتونستم تا خونه بیارم . الن بهش زنگ بزنم خودش بخره و تجربه بشه براش خرید چون تو   خرید خونه همکاری      نمیکنه  .

اونهم تحت فشاره و بلانکایفه هنوز و اینطوری   که همیشه خونه هست    گاهی منو ناراحت میکنه شاید من هم  با کارهام ناراحتش میکنم اما اینها تغببرات خوب هشت اما اون  مثل گذشته خودمه و تغییر کردن من رو دوست نداره با بنایی مخالفه و حتی برای باز کردن در براشون هم همکاری نمیکنه . امیدواره خدا دلش رو شاد کنه و هر چی میخواد و هر چی خیرشه براش بشه . با من هم مهربون تر باشه من دوست ندارم کسی بهم گیر بده و مدام ایراد بگیره و انتقاد کنه . دست پختم هم همینیه که هست همه دوست دارن الا این پسر دومی که میگه دست پختت مث    نو عروسا شده بخاطر اینکه زوری می پزی     البته گاهی حس اشپزی ندارم و از یر مجبوری میپرمو گویا مشخصه .

البته دیگه از ایدادها خسته شدن و مدام فکر میکنم چی دوست داره همون و     لپزم تا مجبود نشم براش توضیه بدم و کارم هم بی اجر باشه .       گاهی  دیگه میبرم . مادری درده همیشه درد  یچه تو داری . بگذریم .

/ 0 نظر / 17 بازدید